خونه رو می سابم و خندم می گیره !
فکر می کنم که چقدر در دوران تجرد از گردگیری و جارو پارو بدم می اومده، یا در می رفتم یا حین کار سمبلش ! می کردم ولی حالا نمی شه چون مراجعه کنندگان ! با مشاهده هر گونه نا تمیزی !! اولین و تنها کسی که زیر سوال می برند خانم خونه ست ! نه تورو خدا این منصفانه ست ؟!!!
با دقت می سابم و به خودم می خندم ...
لينك | نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:6 توسط بهار |او واقعا آدم کارهای نصفه و نیمه نیست
پارازیت پر !
امروز یک جمله قشنگ در کتاب " منطق و عرفان نوشته راسل خوندم , حسی که نمی تونستم در قالب کلمات بیان کنم .
" تفکر و عقیده سالم نباید زندگی شخصی رو محدود کنه بلکه باید دایره اونو وسیع کنه و گسترش بده "
لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:35 توسط بهار |
ما گرگها را شكار كرديم
براي آرامش خرگوشها
خرگوشها
طعمه گرسنگي مان شدند
اين است ذات خراب آدم متمدن با سبعيت حسابگرانه اش !
لينك | نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:33 توسط بهار |
سلام سلام سلااااااااااام
كمي دير كردم ، مي دونم ، مدتي طول كشيد تا خودمو با ريتم جديد زندگي هماهنگ كنم ، مرتب كردن دلخواه وسايل خونه ، خريد لوازمي كه در طي زمان متوجه مي شي كه كم داريشون ، آماده بودن براي پذيرايي با منصب جديد از مهمونهايي كه اكثرا اومدن ديزاين و سليقه خانم خونه رو چك كنند ، پختن نهار فردا ، همراهي همسر ددري كه دم غروب حتما بايد بيرون از خونه باشه و......... خلاصه عبور از يك مقطع به يك مقطع و هماهنگي با تغييرات واقعا نياز به زمان داره .
اگه شما هم مثل بقيه اين سوالو داريد كه زندگي جديد چطوره بايد بگم وقتي بيرونم دلم براي خونه جديدم تنگ ميشه موقع رفتن فقط به فكر برگشتنم .
اما مهم ترين نكته اي كه دوست داشتم در اين آپديت بهش اشاره كنم تشكر ويژه از چوغوكي عزيز و آسمون نازنين به خاطر حضور در جشن عروسي بود كه نمي تونم بگم چقدر حضورشون باعث خوشحالي من شد به انتظار فرصت مي شينم تا بتونم محبتشون رو جبران كنم.
با فريبرز منتظريم تا مرتضي داماد بشه و به شيوه خودش جلوي ماشين عروس رانندگي كنيم ! حالا مي بينه !
لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 19:59 توسط بهار |از ديروز برنامه ها به كلي باز به هم ريخت
وقتي قرارشد به جاي گيلان اينجا زندگي كنيم همه از خوشحالي داد و فرياد راه انداختند بابا ظهر با يه جعبه شيريني اومد و اس ام اس و تلفني بود كه توش پر بود از فرياد شادي ، هيچكس نفهميد من توي دلم چقدر براي اون دو پنجره اشك ريختم فقط براي اون خونه طبقه پنجم دلتنگم كه پنجره هاش از يك سمت به يك كوه جنگلي باز مي شد و يك سمتش به دريا ، پنجره هاي اينجا رو دوست ندارم ....
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:49 توسط بهار |
امروز دومین سالگرد ازدواجمونه ، و مراسم افتتاحیه وبلاگ رو گذاشتم برای همین روز ، که سالگرد یه تولد دیگه ست به دنیایی بزرگ تر و خوش رنگ تر و پر ماجرا !
از همسر عزیزم که با خوش ذوقی خاص خودش از عکس ها و نقاشی خودم در ساخت این وبلاگ استفاده کرد و کلی ذوق زده ام کرد تشکر می کنم ، دوباره به بلاگفا برگشتم !
و یه خبر دیگه اینکه گاهی فریبرز هم توی وبلاگ من !!!خواهد نوشت .
مادرم می گفت
وقتی آنکه دوست داری بیاید
کفشها جفت می شوند
و فنجانهای قهوه ردیف
و من می بینم که
کفشهایم جفت شده اند
و فنجانهای قهوه ردیف
و دلم را
که دیگر درجای خودش نیست .
لينك | نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:58 توسط بهار |
